|
(عاشورا )
دردها بسیار بود و گریه ها بی انتها
چشم ها بی خواب بود و قلبها بی ادعا
درد دارد سینه ام من عاقلم هوشیار هم
ناله دارد از قلم دل از در و دیوار هم
ظهر عاشورا عطش در سینه غوغا می کند
شور زینب در دلم شوری مهیا می کند
ظهر عاشورا تمام قلبها بی تاب بود
دشت ها سوزان و خشک و کربلا بی آب بود
گرچه عاشورا سران در زیر تیغ و دشنه بود
ذکر می گفتند لبها گرچه خشک و تشنه بود
ظهر عاشورا تمام غنچه ها پرپر شدند
کودکان آن روز همتای علی اصغر شدند
غصه ها دارم ولی در سینه پنهان می کنم
یادی از سالار بی سر شیر دوران می کنم
یادی از آن مادر افتاده در خون می کنم
کز غم بی سایساری گشته محزون می کنم
یادی از آن غنچه های خشک و پرپر می کنم
حرف عاشوراست دردم را سبک تر می کنم
از علی اصغر بگویم اشک جاری می شود
زندگی آن لحظه با مرگم مساوی می شود
از علی اکبر بگویم؟ آن جوان با وفا؟
قامت سروش خمیده از غم و درد و جفا؟
حرف قاسم را بگویم سینه را خون می کند
او که با نامش خدا هم یاد مجنون می کند
آرزویم بود من هم جزو یاران می شدم
لا اقل من خاک پای شیر مردان می شدم
زندگی در ظهر عاشورا به پایان می رسد
آخر دنیاست چون جانها به جانان می رسد
(مرحم)