تبليغاتX
من و در گیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه
من و در گیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

Home Email Archive Designer

سلام  به همه ی دوستان خوبم که همیشه همراهم بودند

سه شنبه محفل صمیمی داشتیم که با حضور استاد خوب و پیشکسوت عرصه ی شعر

 استاد حمید سبزواری و استاد حمید رضا شکار سری  برگزار شد 

ما میزبان شاعران خوب دیگه ای بودیم که از سرتاسر خطه سرسبز مازندران

 قدمشون رو روی چشم ما گذاشتند 

قدرت معنوی که در روحیه استاد سبزواری موج می زد  روح امید و اعتماد به نفس رو در

همه ی ما زنده کرد 

با آرزوی سلامتی برای همه ی عزیزان از همه  شما دوستان شاعرم تقاضا دارم

که استاد خوبمون رو از دعای خیر تون بی بهره نگذارید

و برای سلامتی و طول عمرشون دعا کنید

 

این شعر رو با همه ی دلتنگی هام تقدیم میکنم به کسی که همه منتظرشیم

 

شعر من غربت مولامو حکایت می کنه

از دو رنگیا یه عمر ِ که شکایت می کنه

 

شعر من گلایه ی هزار تا قلب بی قرار

شعر من حس غریب و مبهم یه انتظار

 

شعر من طعم سکوت  یک صدای پر خراش

مثه دلتنگی آقا واسه ی کبوتراش

 

مثه جمعه های رفته مثه عصرای غم انگیز

مثه بارون بهاری اما با طعم یه پاییز

 

مثه لمس ماه کامل که یه اتفاق دور ِ

مثه انتظار دیدن واسه ی چشای کور ِ

 

یا به انتظار صبح  ِتو شبای سرد و تاریک

که بازم یه انتظار ِ ولی اتفاق نزدیک

 

شعر من یه آسمون ِ که پُر از پَرای خسته اس

 

شعر من خود ِ زمین ِ که پُر از دل ِ شکسته اس

 

 

شعر من پُر از نیاز ِ پُر ِ التماس و خواهش

 

چشای کویری من تشنه ی صدای بارش

 

 

دوباره جمعه که خشکید رو به جمکران نگامون

 

کاش بشه که اون بیاد و قدمش روی چشامون

 

 

قَسَمت  میدیم به هر چی گل نرگس ِ تو دنیا

که چشامون بشه روشن واسه ی دیدنت آقا

 

                         اَللهُم عَجِّل لِوَلیکَ الفَرج

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 1:38 توسط فاطمه ترابی |


 

 

گذشته ات را به دقت بررسی کن

 نکات مفید آن را یاد بگیر

 از آموخته هایت برای بهبود زندگی ات

 در زمان حال استفاده کن

 تو قادر نیستی گذشته را تغییر دهی

 اما می توانی از آن درس بگیری

در این صورت در وضعیت مشابه

 بهتر می توانی عمل کنی

 تا موفقیت بیشتری در زمان حال بدست آورده

 و از زندگی ات بیشتر لذت ببری

 

                                                    " دکتر اسپنسر جانسون"

 

 

 و یک غزل از خودم که مربوط به سال گذشته است  

 

 

 

عمریست یک دل عاشق شکار کرده دلم

تمام قدرت عشقش نثار کرده دلم

 

تمام زندگی ام شد همان که می گوید

قضا به قدرت عشق احتکار کرده دلم

 

صدای ثانیه ها هم به گوش من نرسد

که هم زمین و زمان را مهار کرده دلم

 

در عشق نافذ من اندکی تامل کن

ببین که خاطره ها را قطار کرده دلم

 

منم که مثل تو روزی پیاده می رفتم

و عشق چند صباحی سوار کرده دلم

 

دلم بکار و غریبه همیشه ساکت بود

وجود ِ چون صنمش نا بکار کرده دلم

 

منم همان گِل و خاکی که بی نشان بودم

و عشق با دم ِ خود مه تبار کرده دلم

 

هم او که بدرِشبانم در آسمان ِ کویر

و با هرآنچه که خوب ، همجوار کرده دلم

 

دلم مدام خزان پوش چهار فصلم بود

و نور روزن عشقش بهار کرده دلم

 

تمام دور و بَرَم را غریبه می دیدم

و عشق با همه کس سازگار کرده دلم

 

ستاره ای که درخشید ، صبح فردا رفت

ولی ستاره من ماندگار کرده دلم

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 16:40 توسط فاطمه ترابی |


Home | Archive | Email